.: باران زده ی پاک :.
...و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...
اما یا تو یا سرنوشت (!) پای من یکی را قلم کردید که دیگر حتی... یلدا می آید... یلدایی که با سال پیش خیلی فرق دارد... سال پیش فقط نوشتم... این بار فقط می خوانم... وقتی می گوید: " گذشته ها گذشته..." آب سردی روی آتش وجودم می ریزد... چقدر درس شیرین است، چقدر! مخصوصاً وقتی زندگی ات، عشقت، وجودت می شود درس! هوا این روزها خودش را لوس کرده یک جوری می شود که دلت می خواهد به جای تمام ساعت های عمرت باز هم عاشق باشی و عقلت نجوا می کند: "بی خود! " دل که می گیرد... - باران... به هم ریخته ام... هوای تو کردم حتی اگر مرا نبخشیده باشی... دل که می گیرد بنوشد جرعه جرعه آتشی آتشی کز سوختن آبی زند بر جان من باران زده ی پاک آدم بعضی اوقات هوس می کند که حافظه اش را پاک کند اما... دلم تنگ است... از آنجایی که منم آدمم! حسی از عشق درون من نخواهد بود اما... یک چیزی هنوز تتمه ی مغز 5 ماه پیش من است... تو پایانی بودی که هرگز آغازی نداشت... تو را بیشتر از این نمی شود توصیف کرد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ برو اونجا که شمع تو روشنه توی وجودم از موج دریای چشمات تو گردابه تارو پودم باران زده ی پاک چقدر حرص می خورم که گاهی بعضی ها روحیاتشان با من جور می شود و حرفهایی می زنند نظیر حرف های من... چقدر حرص می خورم که تک تک جملات خودم را در بعضی از وبلاگ ها می خوانم، چقدر...!!! بگذریم از این حرف های تکراری... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- این روز ها فلج شده ام... همان فلجی که می خواهد بدود...! خوش به حال دیوانه ها... خوش به حال خودم! خوش به حال کسانی که یأس فلسفی دارند! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی سناریو شده...! تراژدی...! درام...! مثل فیلم های تکراری تلویزیون... که اگر از اولش نگاه نکرده باشی، هیچ وقت آخرش را نمی فهمی... مگر اینکه یک نفر بیاید برایت از اولش تعریف کند!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی به تو می گویم موازی، یاد فاصله نیفت... دو خط حتی می توانند موازی باشند... اما موازی و منطبق...! هندسه که زیاد بخوانی همین می شود...!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گاهی اعصابم از خودم خورد می شود که آخر چرا گاهی خطاهای بعضی ها را به دل نمی گیرم، چرا؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بیش از این حرف زدن هم فایده ای ندارد... فردایی، پس فردایی یکی می آید همین حرف هایت را توی سرت می کوبد... در مرگ آن پرنده که می خواست روزی خوشبختی برایم بیاورد من هم مردم در مرگ صداقت... صداقت... صداقت نگاهی که لب پنجره ماند... و روحی که پرواز کرد از من برای همیشه... روبه روی دست هایم... می توانست دست هایی باشد پر از اندیشه ی شوق که آه... آه که فقط می توانست... می توانست دست هایی باشد... که برهاند از دیوانگی... و شعور و شعور و شعور، آن چیزی باشد که از لبخندش پیداست... رو به روی دلتنگی... می توانست شانه هایی باشد... که برهاند از دیوانگی... که پر کند جای خالی سر مستی را... بشکند دیوار های بیگانگی... آه که... که می توانست شانه هایی باشد... رو به روی تنهایی می توانست قدمهایی باشد... که تا فراسوی یک رنگی بدوند... رو به روی تنهایی... فقط یک تنها باشد... آه که فقط... که فقط... می توانست تنهایی باشد... من پایان یافته را می توانست آغازی باشد... مهمانی واژه ها امانم برید... آه که... که فقط می توانست باشد... صبح تا شب تنهایی لا به لای کتاب ها و جزوه ها پنهان می شود و برای تنهایی لا به لای همان کتاب ها اشک می ریزم... هیچ کس نمی فهمد این دل خوشی را... که دل خوش می کنم که بعد از ظهر ها همه به خانه می آیند و از تنهایی در خواهم آمد. دل خوشی هایت پروانه می شوند و پرپر می زنند... بعد از ظهر می آید و همه می آیند! و باز هم تنهایی! دل خوشی هایت بی معنی است... چفدر مغزت، دلت، تک تک سلول هایت استخدام او شده بود و دلت تنگ می شود برای کلمه ای که توی کتاب سر کلاس پیدا می شد و بر عکسش می کردی تا درست بشود هم اسم او... خنده ای می آید و روی لبانم خشک می شود... و دلم برای تمام حاشیه های دفترم تنگ می شود... که دائم می نوشتم " تو هیچ وقت حتی لحظه ای او را دوست نداشتی" که باورش کنم با همان تک تک سلول هایم... که باور کنم خودم را سر کار گذاشته ام... با احساسات خودم بازی کرده ام... دلم مرده است... درون قفسه ی سینه ام چیزی سنگینی می کند... همه چیزت را ازت می گیرند و می گویند به صلاح توست و انتظار دارند راه به راه برایشان لبخند هم بزنی... دلخورم... دلگیرم...
| Design By : Night Skin |

