تبليغاتX
.: باران زده ی پاک :.

...و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

تو خوب می دانی...

خیلی هم خوب می دانی که دیگر...

اما حیف...

و اما حیف...

که خیلی هم خوب می دانی که دیگر...

در پس این احساس تلکه شده

که فقر انسانیت تو را نمایان می کند

هیچ چیزی نیست... نیست...

و او راست می گوید: "ای یاااااااااااااااااار! ای همان یگانه ترین یار همیشگی!!!

آهااااااااااااااااااااااای!!! همه ی زخم ها از عشق است......"

و 85

و 86

و 87

لحظه به لحظه اش بدون هیچ سانسوری از روبرویم عبور می کنند!

و باز می رسی به این جمله ی قدیمی: " من واقعی از بیخ تنهاست!!!"

و یادت می آید این جمله ی معروفت:

" آه ای زمین سوخته در غبار ریا که قدمهایش می شماری، مرا ببلع، مرا برای همیشه ببلع"

یادت هست؟

یادت هست؟

آه....

آن روز شادی آسمان رادیدی؟؟؟

آری برف را می گویم...

من دانه دانه اش را یاد تو بودم از تمام سایه های تخیل!

 و من برای ته مانده ی تمام این واژه ها گریه کردم...


از وسعت آسمان تا پاکی تو...

زمین باران را صدا می زند، من ترا...


یاد این جمله ها به خیر...


+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:39 نويسنده باران زده ی پاک |

وقتی یک روز سرد زمستانی در کافه ی سپید و سیاه نشسته باشی اولین چیزی که ذهنت را اشغال می کند خیال خاطره هاست... و چه بهتر که دود سیگار محیط آنجا که داشت خفه ات می کرد رشته ی افکارت را از هم گسست...

و نگاهت می افتد روی تمام کاغذ های زیر شیشه ی میز... و یادگاری هایشان را می خوانی و می خوانی و می خوانی... و دلت می لرزد و درست همان لحظه یک نفر در کافه را باز می کند و سنگ کپ می کنی! و سانازی که روبرویت نشسته به تو می گوید که نه!!! خیالاتی شده ای!!!

راست می گوید...

او راست می گوید...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:13 نويسنده باران زده ی پاک |

پارسال...

درست همین موقع...

مثل همین الان که باران دارد خودش را می کشد!

صدای ضبط شده ای در گوشت می پیچد...!!!

بعد از آن زیر باران هوس می کنی تقدیر را با دقت بیشتری گوش کنی...

آهاااای دنیاااااا! تقدیر نوستالوژی دارد!!!

دلت بالا و پایین می شود و ادعا می کنی که فقط یک چیزی ته مانده ی ذهن چند ماه پیشت است...

آن یک چیز در یک آن که تقدیر را گوش می دهی همه چیز می شود...

مثل یک فیلم سینمایی همه چیز جلوی چشمانت رژه می رود و خسته می شوی از اینکه هر روز صبح وقتی رویا (ایهام دارد) بیدارت می کند یاد این می افتی که سر نماز صبح باید به خدا شکایت کنی که چرا خواب کسی را دیده ای که هر روز که می گذرد چهره اش برایت مثل سایه ای محو تر می شود... 

و مانند یک مازوخیست دیگر که از آوردن اسمش معذورم، تو هم یک مازوخیست می شوی!!! و هی تقدیر گوش می دهی... یاد قطره قطره بارانی می افتی که صورتت را نوازش می داد... و برای اولین بار می خواهی که دیگر باران نباشد...

یاد بهاری می افتی که 13 روز عیدش برایت مثل یک سال گذشت... یاد روزهایی  که با فائزه کل بلوار را متر می کردی و انقدر او برایت مهم بود که  مخ فائزه را می خوردی و فقط از او می گفتی... هر واجی که می خواست از دهنت بیرون بیاید محال بود که به او ربطی نداشته باشد...

حتی می ترسم ار تمام سطر هایی که برایت نوشتم... حتی از دیدنشان می ترسم... وجودم آتش می گیرد که نکند اگر دوباره آنها را بخوانم باز هم...

او گفته است آن قدر به او فکر کن تا خسته شوی!!! وقتی خواستم فراموش کنم خیلی بیشتر از سه سالی که گذشت به او فکر کردم... خیلی بیشتر... جالب است همه بدانند سخت ترین قسمت فراموش کردن تو آن 11 شماره است!!! کاش می شد کل کتابهایم مثل آن شماره در مغز من جای می گرفتند! همه ی ارقام مرتبا در ذهنم تکرار می شوند... و صدایی که هر از گاهی این حوالی می پیچد...

آخر یه شب... یه شب... یه شب....

می گذرد و همه حرفهایشان بر می گردد! انگار وارد دنیای جدیدی شدی و جایی رفتی که هیچ کس زبانت را نمی فهمد...

دلم می گیرد... اما فقط برای آن روزهای خودم... دلم برای روزهای خودم می سوزد... مثل کسی شدم که در ارتفاعی ایستاده و خودش را از دور تماشا می کند و دلش برای خودش می سوزد.... آن قدر تماشا می کند و دل می سوزاند که دلش می خواهد برای خودش گریه کند... که چرا... و چرا و چرا...

به بارانی که دارد می بارد، تک تک سر رسیدهایم را در قفسه ای رو برویم گذاشته ام و فقط نگاهشان می کنم، نه دور می اندازم نه می خوانم... اصلا دلم می خواهد آنها را به حال خودشان رها کنم... و به آنها مانند تمام کتابهای کتابخانه ام نگاه کنم... انگار متعلق به نویسنده ای از جنس من نیستند... غریبه اند... مثل تو که غریبه شده ای...

عطرت داره... داره... از پیر هنی... که... جا گذاشتی...

اشک و اشک و اشک... مدتی همه شان برا تو ریخته می شد اما حالا بعد سه سال یادم افتاده است که فقط برای خودم گریه کنم... که فقط من مهمم... که فقط به جای تو باید از خودم بگویم... که فقط من باید بخندم... حالا همان چیزی هستم که باید باشم... همان کسی که همه دوستش دارند... و این را مدیون توام... که با نبودنت من همان شدم که باید باشم...

وقتی... به من... به من فکر می کنی...

حس می کنم... از راه دور...





+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:45 نويسنده باران زده ی پاک |

خوش به حال آنان که می نویسند، قلمشان های و هوی دارد. دل و ذهن همه در دستانشان است و آنها را به هم گره می زنند... تار و پود آدم را به وجد می آورند...

و نوبت به تو که می رسد، صدایت می گیرد و فقط بغضهایت های و هوی دارند و دستت دیگر حوصله ی قلم ندارد و نمی رود که بنویسد...

و نوبت به من که می رسدصدایم می گیرد و و فقط بغضهایم های و هوی دارند و  و دستم دیگر حوصله ی قلم ندارد و نمی رود که بنویسد...

میان افکار آشفته ام غلت می زنم و دستانم در موهایم چنگ می زند و رویاهایم را رنگ می زنم و ساعت زنگ می زند و چشمانم برق می زند و نگاهم حرف می زند و در خوابم قدم می زند و دستم نمی رود که بنویسد...

کوله بار بسته، از اینجا رفته، صدایش کوچ کرده، مرا به هم ریخته، به دار آویخته، از احساس گریخته و بغض به صدایش آمیخته و دستم نمی رود که بنویسد...

عشق تو می بالد و می نازد و پری وار می رقصد و تو منی و من توام و دلم برای تو پر که نه پرپر می زند و دلم در سرجایش نیست و در دست کسی هست و دستم نمی رود که بنویسد....

صبح می آید و آفتاب می شود و گاهی برف و گاهی باران و گاهی مرگ و گاهی تولد و می روند که بقیه بیایند و دستم نمی رود که بنویسد...

کتاب ها روی هم تلنبار ی شوند و درسها می آیند که جاهای خالی مغزت را پر کنند و تا به خودت می آیی دور و برت پر دفتر است و خودکار و خودکار و خودکار و ... دستم و دستم و دستم نمی رود، نمی رود که بنویسد...


خوش به حال آنان که می نویسند، قلمشان های و هوی دارد...

+ تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 8:48 نويسنده باران زده ی پاک |

- باران... باران... با تو ام...

- ولی من با تو نیستم!

- وااا؟ خوبی؟!

- نه همچین! سالی یه بار میای میگی دلم تنگ باران است؟! که چی؟! رو پیشونی من چیزی نوشته؟!

- آره نوشته اسکل نامه ی 2010 !

- بی ادب.... این همه راه اومدی که چی؟

- که بگم... دلم تنگ باران است.... تنگ باران... باران....

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:29 نويسنده باران زده ی پاک |

روزی بود روزگاری...

که فکرش را نمی کرد حتی... ذهنم!!!

آرزومند دیدار تو بودم روزی... که روزی دیگر که آرزومند نباشم، سایه ات پنهانی پیدا شود...

و همیشه پیدا می شدی درست وقتی که... ایست!!! خ.و نظری!!!

مرده شور این خیابان را ببرند!!! و مرده شور تو را!!! که همیشه سر وقت می رسی... اما نه... در دوست داشتن تو یکی، با هر قدمی که در این راه بر می داشتم پل های پشت سر را نیز ویران می کردم که مبادا برگردم... به تو... به عشقت...

و اما من! دلم فرو ریخت آن لحظه! اما دلم را برگرداندم سر جایش!!! که برای کسی فرو نریزد!!! فکرش را نمی کردم روزی قرار است عین غریبه ای برایم باشی که به راحتی از کنارش رد می شوم!!!

سخت است! به اندازه ی 7 ماه جان کندن برای اینکه رفتن تو تکمیل شود!!!

عشق تو در دلم رسوب کرده! تمام شده است و وقتی کسی جانشین شد، رفتن تو نیز تکمیلتر می شود!!!

دائم در ذهنم تکرار می کنم: دوستت ندارم... ندارم... ندارم... ندارم و ندارم...



+ تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 15:9 نويسنده باران زده ی پاک |

 فقط یک جمله...

دلم تنگ می شود برای روزهایی که عاشق بودم و روزهایی که عاشقم بودند...

+ تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:26 نويسنده باران زده ی پاک |