پارسال...درست همین موقع...
مثل همین الان که باران دارد خودش را می کشد!
صدای ضبط شده ای در گوشت می پیچد...!!!
بعد از آن زیر باران هوس می کنی تقدیر را با دقت بیشتری گوش کنی...
آهاااای دنیاااااا! تقدیر نوستالوژی دارد!!!
دلت بالا و پایین می شود و ادعا می کنی که فقط یک چیزی ته مانده ی ذهن چند ماه پیشت است...
آن یک چیز در یک آن که تقدیر را گوش می دهی همه چیز می شود...
مثل یک فیلم سینمایی همه چیز جلوی چشمانت رژه می رود و خسته می شوی از اینکه هر روز صبح وقتی رویا (ایهام دارد) بیدارت می کند یاد این می افتی که سر نماز صبح باید به خدا شکایت کنی که چرا خواب کسی را دیده ای که هر روز که می گذرد چهره اش برایت مثل سایه ای محو تر می شود...
و مانند یک مازوخیست دیگر که از آوردن اسمش معذورم، تو هم یک مازوخیست می شوی!!! و هی تقدیر گوش می دهی... یاد قطره قطره بارانی می افتی که صورتت را نوازش می داد... و برای اولین بار می خواهی که دیگر باران نباشد...
یاد بهاری می افتی که 13 روز عیدش برایت مثل یک سال گذشت... یاد روزهایی که با فائزه کل بلوار را متر می کردی و انقدر او برایت مهم بود که مخ فائزه را می خوردی و فقط از او می گفتی... هر واجی که می خواست از دهنت بیرون بیاید محال بود که به او ربطی نداشته باشد...
حتی می ترسم ار تمام سطر هایی که برایت نوشتم... حتی از دیدنشان می ترسم... وجودم آتش می گیرد که نکند اگر دوباره آنها را بخوانم باز هم...
او گفته است آن قدر به او فکر کن تا خسته شوی!!! وقتی خواستم فراموش کنم خیلی بیشتر از سه سالی که گذشت به او فکر کردم... خیلی بیشتر... جالب است همه بدانند سخت ترین قسمت فراموش کردن تو آن 11 شماره است!!! کاش می شد کل کتابهایم مثل آن شماره در مغز من جای می گرفتند! همه ی ارقام مرتبا در ذهنم تکرار می شوند... و صدایی که هر از گاهی این حوالی می پیچد...
آخر یه شب... یه شب... یه شب....
می گذرد و همه حرفهایشان بر می گردد! انگار وارد دنیای جدیدی شدی و جایی رفتی که هیچ کس زبانت را نمی فهمد...
دلم می گیرد... اما فقط برای آن روزهای خودم... دلم برای روزهای خودم می سوزد... مثل کسی شدم که در ارتفاعی ایستاده و خودش را از دور تماشا می کند و دلش برای خودش می سوزد.... آن قدر تماشا می کند و دل می سوزاند که دلش می خواهد برای خودش گریه کند... که چرا... و چرا و چرا...
به بارانی که دارد می بارد، تک تک سر رسیدهایم را در قفسه ای رو برویم گذاشته ام و فقط نگاهشان می کنم، نه دور می اندازم نه می خوانم... اصلا دلم می خواهد آنها را به حال خودشان رها کنم... و به آنها مانند تمام کتابهای کتابخانه ام نگاه کنم... انگار متعلق به نویسنده ای از جنس من نیستند... غریبه اند... مثل تو که غریبه شده ای...
عطرت داره... داره... از پیر هنی... که... جا گذاشتی...
اشک و اشک و اشک... مدتی همه شان برا تو ریخته می شد اما حالا بعد سه سال یادم افتاده است که فقط برای خودم گریه کنم... که فقط من مهمم... که فقط به جای تو باید از خودم بگویم... که فقط من باید بخندم... حالا همان چیزی هستم که باید باشم... همان کسی که همه دوستش دارند... و این را مدیون توام... که با نبودنت من همان شدم که باید باشم...
وقتی... به من... به من فکر می کنی...
حس می کنم... از راه دور...