تبليغاتX
.: باران زده ی پاک :.


.: باران زده ی پاک :.

...و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

کلیت تو این بود:

تو پایانی بودی که هرگز آغازی نداشت...

تو را بیشتر از این نمی شود توصیف کرد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برو اونجا که شمع تو

روشنه توی وجودم

از موج دریای چشمات

تو گردابه تارو پودم


باران زده ی پاک



نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:33 توسط باران زده ی پاک| |

چقدر حرف دارم... چقدر...

چقدر حرص می خورم که گاهی بعضی ها روحیاتشان با من جور می شود و حرفهایی می زنند نظیر حرف های من... چقدر حرص می خورم که تک تک جملات خودم را در بعضی از وبلاگ ها می خوانم، چقدر...!!!

بگذریم از این حرف های تکراری...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این روز ها فلج شده ام... همان فلجی که می خواهد بدود...! خوش به حال دیوانه ها... خوش به حال خودم! خوش به حال کسانی که یأس فلسفی دارند!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی سناریو شده...! تراژدی...! درام...! مثل فیلم های تکراری تلویزیون... که اگر از اولش نگاه نکرده باشی، هیچ وقت آخرش را نمی فهمی... مگر اینکه یک نفر بیاید برایت از اولش تعریف کند!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی به تو می گویم موازی، یاد فاصله نیفت... دو خط حتی می توانند موازی باشند... اما موازی و منطبق...! هندسه که زیاد بخوانی همین می شود...!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی اعصابم از خودم خورد می شود که آخر چرا گاهی خطاهای بعضی ها را به دل نمی گیرم، چرا؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیش از این حرف زدن هم فایده ای ندارد... فردایی، پس فردایی یکی می آید همین حرف هایت را توی سرت می کوبد...


نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:40 توسط باران زده ی پاک| |

من هم مردم

در مرگ آن پرنده که می خواست

روزی خوشبختی برایم بیاورد

من هم مردم

در مرگ صداقت...

صداقت...

صداقت نگاهی که لب پنجره ماند...

و روحی که پرواز کرد از من

برای همیشه...

روبه روی دست هایم...

می توانست دست هایی باشد

پر از اندیشه ی شوق

که آه...

آه که فقط می توانست...

می توانست دست هایی باشد...

که برهاند از دیوانگی...

و شعور

و شعور

و شعور،

آن چیزی باشد که از لبخندش پیداست...

رو به روی دلتنگی...

می توانست شانه هایی باشد...

که برهاند از دیوانگی...

که پر کند جای خالی سر مستی را...

بشکند دیوار های بیگانگی...

آه که...

که می توانست شانه هایی باشد...

رو به روی تنهایی

می توانست قدمهایی باشد...

که تا فراسوی یک رنگی بدوند...

رو به روی تنهایی...

فقط یک تنها باشد...

آه که فقط...

که فقط...

می توانست تنهایی باشد...

من پایان یافته را

می توانست آغازی باشد...

مهمانی واژه ها امانم برید...

آه که...

که فقط می توانست باشد...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:48 توسط باران زده ی پاک| |

صبح تا شب تنهایی لا به لای کتاب ها و جزوه ها پنهان می شود و برای تنهایی لا به لای همان کتاب ها اشک می ریزم... هیچ کس نمی فهمد این دل خوشی را... که دل خوش می کنم که بعد از ظهر ها همه به خانه می آیند و از تنهایی در خواهم آمد. دل خوشی هایت پروانه می شوند و پرپر می زنند... بعد از ظهر می آید و همه می آیند! و باز هم تنهایی! دل خوشی هایت بی معنی است... چفدر مغزت، دلت، تک تک سلول هایت استخدام او شده بود و دلت تنگ می شود برای کلمه ای که توی کتاب سر کلاس پیدا می شد و بر عکسش می کردی تا درست بشود هم اسم او... خنده ای می آید و روی لبانم خشک می شود... و دلم برای تمام حاشیه های دفترم تنگ می شود... که دائم می نوشتم " تو هیچ وقت حتی لحظه ای او را دوست نداشتی" که باورش کنم با همان تک تک سلول هایم... که باور کنم خودم را سر کار گذاشته ام... با احساسات خودم بازی کرده ام...


دلم مرده است... درون قفسه ی سینه ام چیزی سنگینی می کند...

همه چیزت را ازت می گیرند و می گویند به صلاح توست و انتظار دارند راه به راه برایشان لبخند هم بزنی...

دلخورم... دلگیرم...


نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:18 توسط باران زده ی پاک| |

شاید...

شاید به قول تمام آدم هایی که شعار می دهند...

شاید برای رسیدن باید رفت...

و می گویند می رسی به آن چیزی که به خاطرش رفتی...

جملات کلیشه ای آدم را دیوانه می کنند...

به قول آن ها در رفتن نعمتی است که تمام دلتنگی برگ های پاییز این روز ها را از تو می گیرد...

دلم امروز بد جوری گرفته ست... تنهاتر از تنهاتری که دیروز می گفتم شده ام...

و مثل همیشه باز هم برای فرار از این تنهایی که خیلی ها برایش سیگاری به دست می گیرند، من شروع به درس خواندن می کنم...

من نمی دانم چگونه باز سراغ جزوه هایی را بگیرم که در تک تک صفحه هایش...

یادش به خیر... یا به شر... یا به غیر...

گاهی به سرم می زند که سر به بیابان بگذارم! گم و گور بشوم در همان کویر مرنجاب... که چه قدر دوستش دارم... شب ها زیر آن همه ستاره خود تنهایم را در آغوش بگیرم و بلند بلند آواز بخوانم:

زلف بر باد مده...

تا ندهی بر باااااادم...

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

می مخور با همه کس...

تا نخورم خون جگر...

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم................................................................



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط باران زده ی پاک| |

آسمان که دیوانه شد و شروع کرد به عشق بازی و باران بارید، من هم دیوانه شدم و تنهای تنها رفتم کنار اتوبان قدم زدن...

باران فقط وقتی که تنها باشی دیوانه ات می کند...

دوباره زد به سرم با تمام این افکار دیوانه کننده و سر از هایپر استار درآوردم...

واااای که جایی مثل هایپر استار با افکارت چه می کند!!! حد اقل به اندازه ی 1 ساعتی من هم مثل مردم اطرافم بودم!!!

وقتی همه برایت تکلیف تعیین می کنند جز خودت، می فهمی که حتی اینکه واقعاً چه می خواهی برایشان مسخره است... ارزشی ندارد...

اگر حوصله داشته باشی که می دانم مثل این روزهای من اصلاً حوصله نداری، پست های اولی را مرور کن... گفته بودم:

برای تحقق رویا

یک ضربدر قرمز کافیست...



نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:34 توسط باران زده ی پاک| |

چه چیز هایی که به سر آدم نمی زند... تو که هیچ وقت تلویزیون نگاه نمی کردی... روی هیچ حسابی دیروز بعد خستگی کاملاً بی اختیار وقتی حوصله ات سر رفته بود درست ساعت 6 کنترل را دستت گرفتی و درست شبکه ی  یک!!!

می دانی! تو اصلاً نباید سمت تلویزیون بروی... تلویزیون دیدن به تو نیامده است!!! اصلاً چرا دیروز؟ اصلاً چرا ساعت 6؟ چرا اصلاً شبکه ی یک؟

خداوندا...

من که هیچ وقت پای تلویزیون نمی روم... علاقه ای هم ندارم...

نمی دانم در حکمت تو چیست... چرا باید دیروز بی هیچ ذهنیتی بروم سراغ تلویزیون بدون هیچ هدفی...

سکوت که می کنی جانم به لبم می رسد که چرا... 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:41 توسط باران زده ی پاک| |


Design By : Night Skin